A Turbid Poem About Numbers

.
.
.
The Game Is Always On



Dolores, oh, Dolores
why are you so anxious?
you've got no cataract!
this is just a white curtain
a lousy white curtain
we're playing hide-n-seek.

Dolores, Oh, Dolores
why are you so henn-o-henn?
you're sick of hide-n-seek?
Let's play "I Have A Hen"
you bloody lazy chick.

I have a Limbo
it lays one egg everyday
why one?
pas how many?
two
why two?
pas how many?
three
...

here we go
here are all my eggs
limbosis
limbosis1
limbosis2
limbosis3
limbosis4
...
to infinity and beyond


otherwise,
use Google Reader

Generalization Be-Masaabeye Lifestyle

.
.
.
.
تفسیری کوتاه بر دیوان غربیشرقی گوته



انسان غربی بای دیفالت، نرمال، سفید، مسیحی و استریت است. یعنی وقتی از بسته‌بندی طلقی‌اش خارج می‌شود، ستینگ‌اش، که ستینگ پیچیده‌ای هم هست، بطور دیفالت آنجوری تنظیم شده، هرچند می‌شود همه‌جوره دستکاری‌اش کرد. ولی خب از گارانتی خارج می‌شود چون شرکت سازنده، دستکاری را یک‌جور نقص می‌داند. با این‌حال انسان غربی بنا به بعضی ملاحظات تاریخی و اجتماعی بعضی از ابنورمالیتی‌های کوچک مثل یهودی بودن و گگی بودن را قبول کرده است و برخی دیگر را نه. يعنی آنقدر ادب دارد که جوئوفوب یا هوموفوب بودن را، به روی خودش نیاورد، و اینکه قلبن چه فکر می‌کند، جزیی از حریم خصوصی‌اش محسوب می‌شود. به عبارت دیگر رنگ رخساره خبر نمی‌دهد از سرّ ضمیر.

از نگاه انسان غربی، زمین گرد است و این بزرگترین شباهت او با انسان شرقی محسوب می‌شود. به علاوه زمین به دو نیمکره‌ی غربی و شرقی تقسیم می‌شود که این دو نیمکره مطابق شکل زیر در فضا معلقند.


از نگاه انسان غربی، غرب به دو قسمت اصلی تقسیم می‌شود. اروپا، که مردمش باهوش‌تر و خوش هیکل‌‌تراند. و آمریکا، که مردمش کمی اضافه وزن دارند، اما در عوض بسیار بسیار کوول هستند. در اروپا سفید بودن مهم‌تر است، و در آمریکا مسیحی بودن.

از نگاه انسان غربی، کانادا هم جزیی از غرب است و خاصیتش این است که سرد است و با نوعی احساس «اسمارط عز» بودن، از بالا به آمریکا نگاه می‌‌کند. در نقطه‌ی مقابل، استرالیا است که در زیر و پایین نیمکره‌ی غربی آویزان است، وقتی اینجا زمستان است،‌ آنجا تابستان است و شغل مردمش موج‌سواری است و در خانه کانگورو نگه می‌دارند.

از نگاه انسان غربی، اسرائیل با اینکه از نظر جغرافیایی، اورینتال است، اما حومه‌ی غرب محسوب می‌شود (زبانه‌ی زردرنگ) و دلیل خاصی هم ندارد و حالا کاریه که شده و دیگه چه خبرا و کلن روش «مشاهده در سکوت» برای همه بهتر است. در مقابل، دنیای لاتین با اینکه در نیمکره‌ی غربی قرار گرفته، عملن نه از غرب است و نه در شرق، بلکه یک حالت شناور و کولی‌وار و سرگردان دارد و البته که زن‌های برزیلی‌ها خیلی صکثی هستند.

اما، از نگاه انسان غربی، مشرق زمین در نیمکره‌ی شرقی واقع شده و اگر ژاپن را ندیده بگیریم، تقریبن به دو دسته تقسیم می‌شود: روسیه و جهان سوم که خب چون انسان غربی ذاتن مهربان است و بخش قابل‌توجهی از درآمدش را به بنیادهای خیریه می‌دهد، می‌تواند در صورت لزوم تا مقام جهان دوم هم ارتقاء‌ش بدهد. در هر حال از دید او شرق جالب و راز‌آلود است و شایسته‌ی شفقت، ولی با حفظ فاصله‌ی ایمنی.


روسیه: زمانی بود که انسان غربی هروقت به نماز جمعه می‌رفت، خطیب جمعه خطرات حمله‌ی روسیه به غرب را به او اماله می‌کرد. بتدریج اما انسان غربی فهمید که جیمز باند و آرنولد، به تنهایی یا با هم، به خوبی از پس ژنرال‌های همیشه مست روس که توان رزمی‌شان از عراقی‌های سینمای دفاع مقدس هم کمتر بود، بر می‌آیند. پس انسان غربی دیگر نترسید و تمرکزش را به پر و پاچه‌ی زن‌های روس منتقل کرد. خود روسها هم از بازی کردن نقش کسل‌کننده‌ی دشمن خسته شدند و به شغل دلالی روی آوردند.


خاورمیانه: یک صحرای خیلی خیلی بزرگ است که تشکیل شده از چند استان عرب نشین، که همه‌ی این اعراب در چادر زندگی می‌کنند، همه‌ی مرد‌هایش چهار زن دارند که هر چهار تا را بطور روتین کتک می‌زنند، همه‌ی زن‌هایش برقع دارند و اگر نداشته باشند حتمن اشتباهی در کار است. همه مسلمان دوآتشه هستند و الله را می‌پرستند که این الله یک موجودی است که با گاد مسیحی کاملن متفاوت است. یک استان قشلاقی دارد برای غربی‌ها، به نام دبی. یک استان دیگر دارد به نام آی-رک که آمریکا ادبش کرد اما الان دیگر نباید ادب کند. آی-رن اسم دیگر آی-رک است. یعنی این دو تا، یک روح‌اند در دو کالبد. در دوران فیلم سیصد گویا منطقه‌ای وجود داشته به نام پرشیا که مردمش مخترع گربه و فرش بوده‌اند. هنوز هم بعضی از اعراب در مواجهه با غربی‌ها خود را از لحاظ کالچرال پرشین می‌دانند. به علاوه از سال دوهزارویک به بعد انسان غربی چیزهایی هم درباره‌ی جیهاد و عملیات انتحاری یاد گرفته و کسی که از خاورمیانه می‌آید، تروریست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.

آسیا: آسیا با تقریب خوبی همان چین است و این آقای چین تشکیل شده از ویتنام و کامبوج و فیلیپین و اندونزی و تایلند و اینا. برای تعطیلات ارزان قیمت مقصد خوبی است، همه‌ی مردمش خسیس هستند و دزد، اما سخت‌کوش و باسواد. در سال‌های اخیر مرد غربی به پاک‌دامنی و سادگی و راحت‌الحلقوم بودن زن آسیایی پی برده و به کرّات با هم دیده می‌شوند، اما در مقابل غیرممکن است که یک زن غربی با یک مرد آسیایی روی هم بریزد.

آفریقا: سرزمین کاکاسیاها. قبلن همه‌ی سیاه‌های سرگرم‌کننده یعنی آنهایی که از لحاظ بوکس و بسکتبال، یا رقص و موسیقا، قوی هستند، به آمریکا صادر شده‌اند و اسمشان شده افریکن‌امریکن. یک مقداری از نامرغوب‌هایش را هم اروپا به زور وارد کرده. چیزی که الان باقی مانده کاکاسیا است، البته این کلمه‌ی زشتی است و به جای آن باید بگوییم سیاه خالی یا رنگین‌پوست. کاکاسیا گرسنه است و انسان غربی به او گندم و لپ‌تاپ ارزانقیمت می‌دهد و در کنسرت‌های راک خیریه برای او هلهله می‌کند و اگر خیلی کول باشد او را به فرزندی قبول می‌کند.

هند: از نگاه انسان غربی، هندی‌ها پست‌ترین رده‌ی هوموساپینس‌اند و هندوستان کثیف‌ترین جای جهان است جوری که اگر از روی هند پرواز هم کنید اسهال می‌گیرید. هندی‌ها یا گدا هستند یا دانشمند. تنها چیز جالبی که در هند تولید شده بودا است. و هندی بودن اینقدر بد است که بعد از اینکه کریستف کلمب اشتباهی به دنبال ادویه به قاره‌ی جدید رسید و بومیان آنجا را هندی/ایندین نامید، کسی هیچ‌وقت به خودش زحمت نداد که این اشتباه را درست کند.




در نگارش این نوشته از آرایه‌ی جنرالیزاسیون بطرز ول‌انگارانه‌ای استفاده شده.

MOMENTUM



در ستایش ریدن



بعد از خوردن و کردن، بهترین لذت زندگی برای من رانندگی‌ است. پارسال چیز بسیار احمقانه‌ای نوشته بودم با نگاه زیبایی‌شناسانه به لایی کشیدن که بر حسب اتفاق تنها پستی از لیمبو بود که در بالاترین شر شد و داغ شد. امسال من آنجوری فکر نمی‌کنم. امروز به نظرم لایی کشیدن کار احمقانه‌ای است چون ریسک بیهوده‌ای را متوجه دیگران می‌کند. من وقتی برگردم ایران مثل آدم رانندگی می‌کنم. این‌همه سال، این‌همه آدم به من گفتند که چقدر این کارم ضایع است، اما کوچکترین تاثیری نداشت، تا اینکه یک روز، بعد از دور شدن از همه‌ی آن سال‌ها و آدم‌ها، خودم به احمقانگی‌‌اش پی بردم و نگاهم را عوض کردم. داستان حماقت همیشه همین جوری است. وقتی کسی احمق است و بر آن پا می‌فشارد، کاری از کسی بر نمی‌آید. اینجاست که باید رید و چه لذتی دارد این ریدن.


از کجا شروع کنم؟ شاید بهترین جا مدینه باشد و قبر نامعلوم فاطمه‌ی زهرا. ریدم به قبر فاطمه. ریدم به هجده سال عمر مزخرفش که معلوم نیست چه گهی خورد جز آنکه در نه سالگی عروسی کرد و یکبار گردن‌بندش را به کسی بخشید و یکبار دور دانه‌ی برنج یا هسته‌ی خرمایی که بر زمین افتاده بود دیوار کشید که لقد نشود.

بعد همین‌طور ادامه می‌دهم تا به حسینیه ارشاد می‌رسم. ریدم به دکتر شریعتی که «فاطمه فاطمه است» را نوشته است. از خیابان شریعتی در شام غریبان حسین، همراه زین‌العابدین ترسوی فرومایه که ریدم به تمارضش، راه می‌افتم. ریدم به هیکل هر کسی که چند روز است آهنگ شاد گوش نمی‌دهد چون «گناهه، شب وفات». شاید قبل از آن در شب تاسوعا سری هم به محله‌ها بزنم، و پسرهایی را ببینم که با تیشرت متالیکا زنجیر می‌‌زنند و دختر‌های موقشنگی که کج کج نگاه می‌کنند و لبخند نخودی می‌زنند. ریدم به سرتاپای همه‌شان و هر کس دیگری که در آن ساعت از خانه بیرون باشد تا «دسته» ببیند. بعد می‌رانم به سمت شهر ری. ریدم به گنبد مطلای حضرت شاه عبدالعظیم. حالا که رشته‌ی کار دستم است در سراسر ایران می‌گردم و هر جا که از تاپاله‌ی ثامن‌الائمه امامزاده‌ای روییده باشد لحظه‌ای درنگ می‌کنم، ریدم به امامزاده، به مسجد، به کلیسا،‌ به بودا، به هر چه که نشان از تقدس دارد،‌ به هر کسی که دنبال این نشان تقدس است. ریدم به تمام اعتقادات عهد بوق. ریدم به فالگیر و فالگیرنده، ریدم به عطاری و عطاری‌رونده، ریدم به نذر و نذرکننده، ریدم به زرتشت و خر سه‌پا، ریدم به مقام حضرت بهاء، ریدم به معابد، از ژاپن تا تبت، تا تمدن مایا، ریدم به حجامت، ریدم به زیارت، ریدم به هرکسی که تا بحال رفته مشهد پابوس امام رضا، ریدم به هرکسی که رفته مشهد و همین‌جوری سری هم به حرم زده. ریدم به پدر بزرگ‌‌ام که وقتی پدرم یازده ساله بود، رفت کربلا و همانجا رفت زیر چرخ قطار و فدای حماقتی دوگانه شد. ریدم به قبر هرکسی که این چند سال رفت کربلا و نجف، و با بمبی که احمق‌تر از خودش بسته بود، تکه تکه شد. قبرهای دیگری هم هست. ریدم به قبر جوان برنایی که بعد از باخت پرسپولیس سکته می‌کند و می‌میرد. ریدم به قبر تمام حامد‌های زرنگ جهان که در صف‌ها جلو می‌زنند، و از شانه‌ی خاکی جاده سبقت می‌گیرند. بر هرکس و هرچیز که کوچکترین نشانی از حماقت داشته باشد، باید رید، رحمی در کار نیست. ریدم به حماقت‌های نو. ریدم به هومیوپاتی، ریدم به تله‌پاتی، ریدم به انرژی مثبت و یوگا، ریدم به هرکسی که حتی یکبار در این کلاس‌های تکنولوژی موفقیت و خوشبختی شرکت کرده. ریدم به آن وبلاگ‌نویس فمینیستی که تحت لوای روشنگری جنسی، به زنان گمراه، اندرز گمراه‌کننده می‌دهد که بعد از دادن بشاشند، چون باور دارد که زن از توی سوراخ کسش می‌شاشد و اینجوری اسپرم‌ها تخلیه می‌شوند. ریدم به هرکسی که حماقت ناز تایپ می‌کند، به وبلاگ سرزمین رویایی، به تمام وبلاگ‌های آی-تی، به وبلاگ‌ همه‌ی دخترهای افسرده که دنبال عشق آسمانی هستند و به کلبه‌های تنهایی‌شان، و پسرهای حششری که پای کامپیوتر با عکس «نیوشا ضیغمی در جشن خانه‌ی سینما» یا «دخترهای خشگل تهرانی» جللق می‌زنند. به حماقت باج نباید داد. اندازه نباید گرفت، مثل سگ بو می‌کشم، مثل سگ ردپای حماقت را می‌گیرم. ولو بالصّین. ولو آنکه از نظرها پنهان باشد، ریدم به چاه جمکران، ریدم به افسانه‌ی مهدی موعود، و دلقک برحقش، ان‌آقا محمود، با آن میمیک کییری قیافه‌اش، و هرکسی که طرفدارش است، روستایی ساده‌دل، صنعتگر زحمتکش، علی‌آبادی مادربخطا، و فرهاد جعفری کسلیس. ریدم به تثلیث. به تمام سنت‌های جهان. سنت‌ها و رسم‌ها که بدون استثنا احمقانه‌اند و سزاوار ریدن. ریدم به ریش‌سفیدی پیرمردها، به جهیزیه‌ و شیربها، به ختنه‌ی دختران در بندر عباس و کردستان، به ختنه‌سوران، به چهلم مردگان، به خاصیت بیدمشک و گل‌گاوزبان، به عیددیدنی از عمه‌هایمان، و تا یادم نرفته، [...] به تفکر آقای نجیب، موسوی، که بعد از این همه‌ بی‌شرافتی که دیدیم، اعلام می‌کند من ملتزم هستم به ولایت فقیه. ولی عیب ندارد، چون تو را لازم داریم. بجایش ریدم به ولایت فقیه. به خودت نخواهم رید، اما تو با عبدالله نوری قابل مقایسه نیستی که رید به سرتاپای رهبر فرزانه. می‌توانی جلودار این موج باشی در این جنگ. اما هرگز قهرمان من نخواهی بود. من قهرمانی ندارم. اگر هم زمانی داشته‌ام امروز فراموش کرده‌ام. قهرمان من فقط مارادونا است و فقط مادرم. من فن هیچ‌کس نیستم. فن بودن هم نوعی حماقت است. من زمانی فن صد‌سال‌تنهایی بوده‌ام. دیگر نیستم و بار آخری که خواندمش فهمیدم که چقدر پنجاه صفحه‌ی آخرش مزخرف است. من زمانی فن داغون امیر کوستوریتسا بودم. فراتر از فیلم‌های شاهکارش دوستش داشتم. برایم مهم نبود که مسلمان است. خب باشد. فکر می‌کردم برای خودش هم مهم نیست. بعد خرس گنده رفت غسل تعمید گرفت و مسیحی ارتودوکس شد. از مرداب به باتلاق، یا برعکس، ریدم به این حماقت، ریدم به کوستوریتسا، من فن تو نیستم حمال.


من شهوت انتقام، و آتش یأس را، و این زخمی که ابوالفضل عباس به پدربزرگم زد، و آقای محمد غرضی به پدرم زد را، و آن بسیجی‌ها زدند، وقتی برادرم را از ماشین بیرون کشیدند چون دختر توی ماشینش بود و روی آسفالت انداختند و لگدکوب کردند را، چاقویی خواهم کرد، در تمام نطفه‌ها،‌ و در دل زهدان‌ها خواهم کاشت، و دویست سال صبر خواهم کرد برای روزی که در مراسم گردن‌زنی، مثل خوک به خاک بندازمتان.

این نوشته‌ای‌ست از سر خشم، خشمی فروخورده. این نوشته‌ای‌ست از سر کینه. کینه‌ای انباشته در سالیان. اگر آرام و منطقی جلو آمده‌اید که بحث کنید، ریدم به هیکل‌تان.

ریدن؟ چی هست؟ ریدن ندیده ‌گرفتن فعالانه‌ی وضع موجود است. با «به طخمم» و «به درک» که ندیده‌ گرفتن‌های کاهلانه‌اند،‌ فرق دارد. ریدن نوعی مبارزه است،‌ به هیچ گرفتن است، وقتی نه قصد حمله داری،‌ نه دفاع، اما در مهلکه مانده‌ای. ریدن تنها کار عاقلانه است، وقتی زمین تا زانو غرق در گه شده. ریدن آنارشی بدون تخریب است، ریدن روی برگرداندن نیست، زل زدن در چشم حیوانی‌ست که آماده‌ی هجوم است و منتظر حرکتی از تو، که نمی‌کنی. ریدن روی دست دنیا بلند شدن است، وقتی هیچ کاری از دستت بر نمی‌آید. تسکین یافتن است به واسطه‌ی تحقیر کردن، بدون دخالت دست و زبان و مغز. اتمام حجت است، همراه با حفظ عزت نفس. وقتی برینی به کسی، حرف آخر را زده‌ای، و او را خلع سلاح کرده‌ای، در حالی که اگر مشت بزنی،‌ مشت خواهی خورد، اگر فحش بدهی، فحش. ریدن پاسخی‌ست برای ابوسعید ابوالخیر، وقتی که گفت من هیچم، آن پشه نیز خود باش. ریدم به تو، ابوسعید.

حماقت، با بحث و دلیل و تفنگ و جون مادرتون، با فشار از بیرون، با سعی دیگرون، قابل اصلاح نیست. اگر کسی تصمیم گرفته احمق بماند، یا اگر کلن تصمیمی نگرفته باشد، ابوالفضل پورعرب و استیون سیگال هم که دست به دست هم بدهند، کمترین تاثیری ندارد. پس با حماقت چه باید کرد؟ باید رید. همان کاری که میرزاده‌ی عشقی کرد وقتی به ستوه آمد: به مدرس نتوان کرد جسارت اما، آنقدَر هست که بر ریش خرش باید رید.

مثال:
-راستی شنیدی که مایلی‌کهن شده مربی تیم ملی و بعد به قلعه‌نوعی گفته گروهبان قندعلی و بعد قلعه‌نوعی هم مصاحبه کرده و گفته خدا را شاکرم که با توکل به ائمه بچه‌های تیم ما تونستن جواب این آقا رو توسط تیم فولاد خوزستان به ذوب آهن بدن و بعد روزنامه‌ها نوشتن که نیکبخت گفته تا وقتی قطبی هست من نیستم؟

-ریدم به مایلی‌کهن




باز به خط نستعلیق می‌نویسم:
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچ‌کس نباید بود.
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچ‌کس نباید بود.
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچ‌کس نباید بود.


باید خطی رسم کرد. بین آن طرفی‌ها و این‌طرفی‌ها. این خط بین مسلمان و نامسلمان نیست. بین اصولگرا و اصلاح‌طلب نیست. بین فقیر و غنی نیست. بین شمال‌شهری و روستایی نیست. بین احمدی‌نژادی و موسویایی نیست. بین امّل است و غیر امّل. و بازی را اینجور ادامه می‌دهیم که آن‌طرفی‌ها امّل هستند و این‌طرفی‌ها امّل نیستند. و شما حیرت خواهید کرد وقتی ببینید این دسته‌بندی من از چه تقریب خوبی برخوردار است.

امّل کیست؟ چرا در آرتیکل‌های علمی هیچ حرفی از امّل‌ها و امّل‌گری نیست؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که امّل، گونه‌ی آزارنده‌ای از احمق است. من اغماض می‌کنم. اوتوپیایی نگاه نمی‌کنم. نمی‌خواهم خطی بین احمق‌ها و غیراحمق‌ها رسم کنم. هم در از‌خانه‌بیرون‌رونده‌ها احمق هست، و هم در کنج‌خانه‌نشسته‌ها، هم در کتک‌خورنده‌ها احمق هست، و هم در کتک‌زننده‌ها. من دایره را کوچکتر می‌کنم. ریدم به هرچه امّل است. اما امّل را باید خودت تعریف کنی. برچسبش را باید خودت به هر که دلت خواست بزنی. من فقط می‌دانم که امّل‌ها دو دسته‌اند، یا کثافت‌اند و بی‌شرف، یا ساده‌لوح‌اند و شوت. ریدم به هر دو.

امّل عزیز، نمی‌توانم به تو شلیک کنم، من دستم به جایی بند نیست، ولی دلم خنک می‌شود که آنچه را برایت عزیز است لجن‌مال کنم. می‌دانم که می‌روم روی اعصابت. همین است که سنگ تمام می‌گذارم. همین است که زل می‌زنم توی چشمهایت، و وقتی تو منتظری بگویم مادرجننده، تا بگویی مادرجننده خودتی، می‌زنم توی برجکت، که: ریدم به قبر نامعلوم فاطمه‌ی زهرا.


سالها بعد، ما هنوز زیر سلطه‌ی امّل‌ها خواهیم بود، تو می‌فهمی که من درست می‌گفتم. تو می‌فهمی که در برابر فریب و دروغ بی‌پروا، باید بی‌پروا بود، باید به سیم‌آخر زد، باید به تمام سنگر‌های امّل‌گری رید. باید به تمام امام‌زاده‌ها رید تا وقتی با خاک یکسان شوند. تو می‌فهمی تا وقتی مادر من، و مادر تو، پایش را در امام‌زاده‌ای می‌گذارد، امیدی به نجات نیست. تو می‌فهمی در برابر حماقت، فقط باید تیشه به ریشه زد.


مصاحبه:
-مسئلتن. بسیاری از بچه‌هایی که الان توی راهپیمایی‌ها شرکت می‌کنند، اعتقاد دارند که نباید به قبر زهرا رید و اصلن این مسئله را دخیل نمی‌دانند توی این جنبش آزادیخواهی‌ای که به خروش در آمده. نظر شما در مورد این پارادوکس چیست؟

-نظر خاصی ندارم. پارادوکسی وجود ندارد. من خودم ریدن را انجام می‌‌دهم و با بقیه کنار می‌آیم. دیگران می‌توانند من را ندیده بگیرند. توی این اوضاع، پرداختن به این مسائل بسیار حاشیه‌ای، جز ایجاد تفرقه و تضعیف روحیه حاصلی نداره عسیسم.



از مدت‌ها پیش به همه می‌گفتم که تقلب می‌شود و هیچ امیدی نیست. نه به این خاطر که تحلیل‌گر سیاسی یا پیشگوی انتخاباتی بودم. نه. صرفن به این دلیل ساده که دیده بودم برای اینها دروغ گفتن و انکارش، کثافتکاری و خاک‌مالی‌اش، چقدر آسان است. با این‌حال دلم می‌خواست همه بروند رای بدهند چون تنها کاری بود که می‌شد کرد. بعد کم کم با جوّی که درست شد، جوگیر شدم و شور حسینی مرا در بر گرفت و با خودم گفتم، شاید بشود. که نشد. و عجیب است که من هنوز جوگیرم. بهتر است بگویم، برانگیخته‌ام. من فکر نمی‌کنم که این یک سیل بنیان‌کن باشد. فکر نمی‌کنم که زندگی و زمانه‌ی ما بطرز دراماتیکی تغییر کند. ولی این اولین نسیمی‌ست که بعد از ده سال وزیده است، و مرا بطرز بدی برانگیزانده. شما را که می‌بینم حسودی‌ام می‌شود. من تابحال در هیچ راهپیمایی‌ای نبوده‌ام. من ته دنیا نشسته‌ام و راهی برای خالی کردن خودم ندارم و از این شجاعت شما یکه خورده‌ام. به شما حسادت می‌کنم حتی اگر فقط برای دختربازی و دلبری و نمایش به خیابان آمده باشید. من آنهمه تئوری‌پردازی‌های خودم در تحقیر «جمع» و حرکت جمعی و خرد جمعی را ندیده می‌گیرم، من باور می‌کنم که در زندگی «جمع» شاید زمانی باشد، که به «اینجا»ی آدم برسد، و تصمیم بگیرد آگاهانه همه‌ی فکر‌های حسابی و حرف‌های قشنگ را کنار بگذارد، و داد بزند، آی داد بزند، یا سکوت کند، آی سکوت کند. شما تا همین‌جا هم ریده‌اید به این حکومت و طقدس طخمی‌اش، و پیکره‌ی رعب‌آورش را بطرز غیرقابل‌برگشتی به هیچ گرفته‌اید. با آنکه نمی‌دانم به کجا می‌رویم و چه می‌خواهیم و با آنکه می‌دانم شاید همین فردا یا پس‌فردا ماست خوردن دوباره آغاز شود، از دو اقیانوس فاصله: ریدم به هرچیزی که شما هم در برابرش سینه سپر کرده‌اید.

The Overwhelming Inevitability Of

.
.
.
.
.
.

video

.
+
.