Laze Lola Laze

.
.
بندبازان از طناب لذت برند و من از اطناب
.
.


بعضی چیزها هستن که فقط توی خیال امکانپذیرن. اینکه کنار پنجره‌ی خونه‌ت بشینی و به عبور لحافدوزهای دوچرخه‌ای و وانتی‌های نمکی و زنای چادری بدعنق و بچه‌های تخس نگاه کنی و بدون شیله پیله ازش لذت ببری، فقط تو قصه‌ها اتفاق می‌افته. مگر اینکه خیلی تنها و داغون باشی که دیگه یتشبّث بکل حشیش.

من چوبِ بستنی یخی‌م رو حسابی مکیده بودم و دیگه کاری پای پنجره نداشتم. باقسام زنگ زد و طبق معمول فقط از ماشینایی که بعدها خواهیم خرید حرف زدیم و من هم عقاید ارتودوکس همیشگی‌ام رو در ستایش شورولت کاپریس و تقبیح 4WD بیان کردم. بعد تو زنگ زدی و پرسیدی که کباب ترکی می‌خورم یا همبرگر و اینکه یه روسری ارغوانی دیدی که عاشقش شدی و نظر من چیه.

یاد پاترول‌های سفید گشت ثارالله توی دهه‌ی شصت می‌افتم که بچه‌‌باحالای اون زمان از هم می‌پرسیدن می‌دونی 4WD که پشتش نوشته یعنی چی و خودشون جواب می‌دادن که یعنی چهار ولگرد دیوث و همه می‌خندیدن. ولی واقعاً خیلی دلم می‌خواد بدونم آدمایی که پاترول دورنگ صورتی-نقره‌ای می‌‌خریدن، چه جهان‌بینی‌ای دارن. یعنی راستش، نمی‌خوام بدونم، قصدم فقط اینه که مسخره‌شون کنم.

جهان‌بینی مجموعه‌ایست از هست‌ها و نیست‌ها. ایدئولوژی مجموعه‌ایست از بایدها و نباید‌ها. کباب کوبیده مجموعه‌ایست از گوسفندها و پیازها، و من به تو غر می‌زنم که چرا کم است این گوجه‌ها. دوستت دارم چون راحت به اینجور حرفا می‌خندی. و چون انتظار نداری موقع غذا خوردن نگام به تو باشه. تو دوستم داری چون پسر خوبی‌ام در کل.

همه‌‌ی ما واهمه داریم از اینکه زندگی‌مون روزمره بشه. ولی وقتی یه داستان کوتاه می‌خونیم که نویسنده به سادگی هرچه تمام‌تر برش بدون آرایشی از زندگی روزانه‌ی یه آدمی که شباهت‌های دوری با ما داره رو ارائه می‌کنه، کف می‌کنیم. نه اینکه وانمود کنیم ها، واقعاً خوشمون میاد. علتش هم کاملاً واضحه.

روزمرّگی کلمه‌ی مرگ رو در بطن خودش مستتر و هویدا داره. اوه، چه ترسناک. مرگ علت‌های گوناگونی داره. می‌گن الویس پریسلی -یا یکی دیگه، یادم نیست- اینقدر خورد، که مُرد. آدم بسیار شوخ‌طبع الان می‌تونه بگه پس یا صدقه نداده بوده یا پرخوری توی لیست اون هفتادتا مرگ بدی که توی صدقه پیش‌بینی شده، نیست،‌ و همه می‌خندن. من الان تا صفحه‌ی ۲۷ راهنمای همشهری رو خونده‌م و هنوز نمرده‌م. بارها شده تا لِوِل ۶۴ هم رفته‌م و گیم اُور شده، با اینکه هنوز جون داشتم.

به مبل سه نفره‌ی زرد رنگ گوشه‌ی اتاق برگردیم که تو داری مسابقه‌ی آشپزی به زبون ایتالیایی نگاه می‌کنی و من دارم این مهره‌های تخته رو روی هم می‌چینم که هر بار به ۲۷ می‌رسه و می‌ریزن پایین. همین‌جا راستش رو بگم تا الان فقط یه بار به ۲۷ رسیده، و تازه همون یه بار هم فقط واسه این بوده که با عدد ۲۷ توی پاراگراف بالایی یه جور قشنگی بشن.

کسی باورش نمی‌شه که من روزگاری چقدر خجالتی بودم. یه بار توی جشنواره، فیلم آوریل نانی مورتی رو به زبون اصلی دیدیم. یه گلّه بودیم واسه خودمون و من بعدش که داشتیم توی چشمک سرپایی سوسیس می‌خوردیم گفتم قشنگ بود. دوستان قدیمی، حالا می‌تونم توی چشماتون زل بزنم و بگم نه، قشنگ نبود، و شما نمی‌تونین من رو توی اون جمع بیست نفره شناسایی کنین، حتی اگه راهنمایی کنم که نه باقسام ام،‌ نه ازموسیس، نه ابوذر.

هدف من این بوده که برای خواننده‌ی بسیار نکته‌سنج این سوال مطرح بشه که من الان نویسنده‌ام یا قهرمان داستان یا آدمی که قهرمان داستان شباهت‌های دوری به اون داره یا دانای کل. من فکر می‌کنم کار خیلی قشنگیه که آدم بتونه این سوال رو توی ذهن‌ها متبادر -یا همچو چیزی- کنه. خیلی لوس‌ث می‌شه اگه الان بگم به نظر من روزی پیامبری ظهور می‌کنه که توجه‌دیگران‌را‌شرافتمندانه‌جلب‌کنیدگی رو تقدیس خواهد کرد؟ آره فک کنم.

خوابت برده. و توی خواب نه قشنگ‌تر شدی، نه زشت‌تر. امروز اصلاً نبوسیده‌مت و اگه الان هم خیلی آروم ببوسمت فایده‌ای نداره، چون خوابت سنگین شده و لای چشمات رو باز نمی‌کنی که یه جور خوبی نگام کنی. کنترل تلویزیون زیرته و غلت هم نمی‌زنی و این هم چیزی نیست که عصبی‌م کنه. اینکه یادم می‌ره ببوسمت مال این نیست که دیگه خیلی به هم نزدیک شدیم و از اون لِوِل رد شدیم؟ نه نیست. مال آب و هوائه. همه می‌خندن.

تو تلاش نمی‌کنی که عزیزتر بشی، و این خوبه. چطور می‌تونی اینقدر خودت باشی؟ من نمی‌تونم. یعنی اصلاً‌بنظرم فضیلتی نیست که آدم، همیشه خودش باشه. با وجود اینکه به شدت پایبند اخلاقم، ولی دلم مالامال از اندوهی جانکاه می‌شه وقتی یادم میآد که بهت گفته‌ان سال دیگه، پرستوها که کوچ کنن، ما دیگه با هم نخواهیم بود. چه کسی به تو گفته؟ فال‌قهوه‌گیر یا دانای کل؟ این سوالی‌ست که تاریخ به آن پاسخ خواهد داد. راه بدین تاریخ بیاد جلو. همه می‌خندن.

باز می‌آید پرستو نغمه‌خوان، باز می‌سازد در اینجا آشیان. بیتی قشنگ و بسیار پوچگرا. هیچ کدوم از ما تا حالا هیچ پرستویی رو با چشم مسلح یا خلع سلاح شده -همه می‌خندن- ندیدیم. پرستو وجود خارجی نداره. و اون پرنده‌ی کبودی که دمش مثل ذوالفقار دوشاخه‌س برای آدمای رهااندیش فرقی با آرکئوپتریکس نداره. خیلی چیزا هستن که وجود ندارن، جلگه، حس ششم، جامه‌ی زربفت، ضمیر ناخودآگاه... اصلاً چرا راه دور بریم، توی تهران، شیرینی تر عالی وجود داره؟

در زندگی چوب‌های دو سرگهی بسیاری وجود دارد. من خودم هنوز تصمیم نگرفته‌م که معمولی باشم یا متفاوت. با اینحال معتقدم کسانی رو که وقتی ازشون می‌پرسی از خودت بگو، با خضوع و شکسته نفسی می‌گن من یه آدم معمولی‌ام، یا وقتی می‌گی نقاشی قشنگی کشیدی، می‌گن نه نه اینجورا هم نیست، باید بدون محاکمه اعدام کرد. گاهی اخلاق نه تنها نسبی نیست، بلکه به ضد خودش بدل می‌شه.

زوج‌های جوان و کم‌تجربه همیشه دغدغه دارن که در یک رابطه‌ی پایدار چگونه باید مسائلی مثل گوزیدن جلوی همدیگه رو مدیریت کرد. در پاسخ به اونها من این شعر رو سرودم: بودنت، نبودنت، یکی‌ست، هر دو را تب می‌کنم، هر دو را می‌میرم. وقتی همه‌چیز مثه آدم پیش می‌ره خیلی زود حضور طرف -و نه وجودش- عادی می‌شه. و فشاری نخواهد بود برای هر روز بوسیدن، دائم حرف زدن، نگوزیدن.

یک جایی خوندم که زندگی درباره‌ی حرف زدن است. خوب این هم از همون کلی‌گویی‌های صدتا یه غازه. بسیار معتقدم که فقط پنجاه درصد زندگی درباره‌ی حرف زدنه. مابقی درباره‌ی حرف نزدنه. آخرین جمله‌ای که ما گفتیم این بود که لیموها رو بذار تو یخچال و الان سه ساعت گذشته و هنوز حرفی نزدیم و هنوز دوستی‌مون به همون قشنگیه. این یه مثال خیلی ابتدایی بود و اگه لازم باشه بیشتر می‌شکافمش. خشتک. همه می‌خندن.

دارم می‌رسونمت. دارم برای چندمین باره که می‌رسونمت؟ دارم برای چندمین باره که ازت خوشم میاد چون وایمیستی دم پارکینگ و به من فرمون می‌دی و بعد در رو نمی‌تونی ببندی و خودم میام می‌بندمش؟ دارم برای چندمین باره که سی‌دی هایده‌ت رو می‌ذاری و من حالم به هم می‌خوره؟ دارم برای اولین باره که رانندگی می‌کنم و تو یادت رفته دستت رو بذاری رو ترمز دستی روی دست من، و من احساس می‌کنم لُختم. بهتره یادت بیاد، وگرنه خودم می‌گم.

شروع به بالا رفتن می‌کنیم و از یه جایی به بعد روزمره شدن زندگی غیرقابل اجتنابه. از یه جایی به بعد این پلکان سیمانی تبدیل می‌شه به پله برقی پایین‌رو، به نردبانی افقی، که ما گام می‌زنیم و بالا نمی‌ریم. از تمام حضار عذر می‌خوام اگه لحنم شبیه فیلمای درپیت با هنرپیشه‌های زیرپوستی که نور شمع تو چشماشون دو دو می‌زنه شده، ولی مهم اینه که در چه ارتفاعی از سطح دریا روزمره بشیم، و به شما قول می‌دم ریز دیدن و ندیدن آدمها و اشیاء، در اون ارتفاع، قشنگه.

پ.ن: با اینکه بارها بهش گفته بودم ارغوانی رو خیلی دوست دارم، ولی این روسریش رسماً افتضاح بود، افتضاح..
.
.

you've got a naaz web. bang your head to my loneliness cottage. don't forget to nazar, my flower.

.
.
با کلمات خوش بگذرانیم
.
زندگی مجموعه‌ای‌ست از دِدلاین‌ها که در فواصل‌شان می‌خندیم و گریه می‌کنیم یا دیگران بر ما می‌خندند و گریه می‌کنند. کاری که ما می‌کنیم این است که دار و ندارمان را از ددلاینی به ددلاین دیگر می‌کشیم و به همین دلیل هم هست که در نهایت می‌میریم. آری، مرگ، مادربزرگ همه‌ی ددلاین‌هاست (اوه، دوشس عزیز). نوشته‌ی قبلی صدمین نوشته‌ی اینجا بود. من سعی می‌کنم قیافه‌ای پشت‌پابه‌جیفه‌ی‌دنیازنانه به خودم بگیرم و از کنار این مایـْلـستون، صوفیانه رد بشم. ولی چه کنم که زندگی ما بر سیستم دَهدهی بنا شده. خود داروین معتقده که ما اگه تو هر دستمون هفت تا انگشت داشتیم، شاید بسته‌های اسکناس بانکی‌مون هفتاد تایی می‌شد. در واقع مشکل از اونجا شروع می‌شه که ما زمان رو می‌شماریم ولی زمان، درکی از عدد نداره. مثل اینکه واسه احترام، به الاغ می‌گیم چهارپا، در حالی‌که اگه بگیم هشت‌پا هم، همونقدر دم تکون می‌ده. اصلاً چرا راه دور بریم، مثل اینه که بریم خارج و با لحن فرهیخته به یارو بگیم «بدبخت حمال». خب این که نشد فحش. فحش باید فهمیده بشه و بچزونه طرف رو. با این‌حال انکار نمی‌کنم که صــد مهمه. صد دانه یاقوت، چشمی و صد نم، صد نعره همی‌آیدم از هر بن مویی، یا اگه بخوام گریزی به فرهنگ فولکلور بزنم، سه جفت جوراب پاریزین صد تومن. انکار نمی‌کنم قدیما که صد بزرگ بود و دور، و از سعادت آباد به بالا همه‌ش تپه‌ی لخط بود، نه آپارتمانی و نه کلمه‌ای، می‌خواستم بعد از صد از اینجا برم، ولی فقط بنا به اصرار دومادمون‌اینا موندم که می‌دونستن من دست‌به‌نازم خوبه و توی یه محفل خصوصی من رو که مثل اسب مقاومت می‌کردم و مثل اسب به صندلی چسبیده بودم و حاضر به رقصیدن نبودم، به وسط مجلس پرتاب کردند که جاتون خالی عجب بندری‌ای و عجب خارجی‌ای رقصیدم که فقط با ضربات مهلک کلنگ تونستن آخر مجلس خاموشم کنن و خدا رو شکر که فیلم اون محفل به بولوتوس راه پیدا نکرد. البته ممکنه تعداد نوشته‌ها بتدریج کمتر از صد بشه. چون می‌خوام سر فرصت بشینم و دوباره بخونمشون و هر جایی رو که ببینم بیست سال بعد باعث سرافکندگی بچه‌م جلوی همکلاسی‌های دبستانش می‌شه، تغییر بدم، یا پاک کنم. در زمان ما آدم‌ها رو با خانوم مارپل و دِرک و پوآرو شستشوی مغزی می‌دادن، و یه قاتل دُرست‌درمون، فقط در حدی از خودش ردپا بجا می‌ذاره که به میمنت و مبارکی توی فیلم دستگیر بشه، نه بیشتر.
.

No Matter How Hard You Try

.
.
هیوده سال‌م بود و کنکور داشتم و عاشق شده بودم و خیلی فقیر بودم. عاشق شدنم اینجوری بود که با دوستم معلم خصوصی فیزیک داشتیم، که می‌اومد خونه‌ی اونا، که طبقه‌ی پایین‌شون یه دختری بود که یه دوستی داشت که یه بار من رو وقتی از پله‌ها می‌رفتم بالا دیده بود و پس از یک سلسله عملیات بالیوودی و آواز خواندن دور درخت، «زیـــد» همدیگه شدیم (تهوغ). اون موقع‌ها من فقط یه شلوار جین آبرومند داشتم و فقط دو تا کفش حسابی، که یکی‌ش رو که یه سگک براق داشت، الان اگه هزار تومن هم بدن ممکنه نکنم پام. اون سال‌ها کافی‌شاپ هنوز اختراع نشده بود و اگه کسی مثلاً‌ جشن تولد می‌گرفت اکثر کادوها اسپری بود و حتی عروسک هم نه. زندگی در آن روزگاران ساده بود و وقت‌هایی که من می‌رفتم خونه‌شون خورش بادمجون می‌خوردیم و با مامانش‌اینا ‌Baby's Day Out می‌دیدیم و اگه اون می‌اومد خونه‌ی ما، ماکارونی می‌خوردیم و بابام براش فریدون مشیری می‌خوند که دوست داشت، و دلیل فرعی من هم، از اینکه اولین شعرم رو بتراوم همین بود که اونجور وقتا احساس بازیکن ذخیره بهم دست می‌داد، بخصوص اینکه بابام خیلی خوش‌تیپ‌تر از خودمه. اما انگیزه‌ی اصلی شعر‌ها که من تازه امروز بعد از این‌همه سال اونقدر با خودم ندار شدم که بتونم اینو قبول کنم، همون فقر بود. کنفوسیوس به من گفته بود که هیچ‌وقت دست‌خالی به دیدن دختر نرم و برای من که از پیش، تحت فشار کتاب‌های نخریده و کباب‌های نخورده و جاهای نرفته بودم، چه موهبتی والاتر بود، از توانایی کنار هم چیدن مجانی کلمات، مثل لگو، اسم شعر بر اونها نهادن و تقدیم اونها به عنوان هدیه‌ای از دل بر آمده و از احساس خاسته. فیزیک کنکور رو صد زده بودم و دنیا خیلی ناز بود و اولین شعرم، برای صدمین روز دوستی‌مون بود. اینجوری که مثلاً صد گلّه گاو وحشی، به صد جنگل متروک گریخته ‌است، و صد سیلاب بی‌امان بر صد بیشه‌ی دور شلاق زده‌ست. مثلنی‌ها. البته اون شعرها سال‌هاست دیگه وجود ندارن. این‌ور اون‌ور بردنشون توی اسباب‌کشی‌های سالانه معنی نداشت. دو و میدانی مادر ورزش‌هاس و احتیاج، مادر اختراعه و فقر، مادر شعره. تا چند سال بعد من هنوز فقیر بودم و هنوز شعر می‌گفتم. دخترانی بوده‌اند که دوستشان داشته‌ام و شعرهایی بوده‌اند که این دوست داشتن را تصریح می‌کرده‌اند و احثاثات گریم ‌شده‌ای در اونها موج می‌زده که احساسات جوش‌جوشی و اتونومیک من رو، قرتی و بالاشهری جلوه می‌دادن. بعدها من یاد گرفتم که بدون شعر، دوستم داشته باشند. شعرها انگار اسناد مکتوبی هستند که مچ آدم رو بطور تاخیری، وقتی کیسه‌خوابش رو در روابط دیگری پهن می‌کنه می‌گیرن و با لهجه‌ای ادبی و فاخر می‌گن دیگر گوزیدی. که معنی عامیانه‌ش می‌شه پسر، چقد عوض شدی، نشناختمت اصن. آدم که گزک به دست «دلتا-ط» خودش نمی‌ده. البته شومینه و سطل زباله، همیشه هم راه حل قطعی نیستن. چون بعضی از اون شعرای مونتاژی رو دوست داشتم و حیف بود اگه خودم رو محروم کنم از اینکه کسان دیگری که دوستم داشتند اونها رو بشنون و بگن اوه. من اون شعر‌ها رو اخته کردم و کلمات و سطرهایی رو تغییر دادم تا دست و دماغ و لپ و لبخند کسی نتونه در اونها تولیدمثل کنه و فقط بتونن اهلی و بی‌آزار «پشت پرچین دلم» واسه خودشون بچمن. من اون شعرها رو در دنیاهای دونفره‌ی خودم جهانشمول کردم. با این‌حال، بعدتر از اون، فهمیدم که فوتبال فقط پخش مستقیمش حال می‌ده. حتی اگه بازی شموشک و فجر سپاسی باشه. شعر، زنده نیست. نوعی تقلب زمانی در اون نهفته‌س. گوینده فرصت داشته که کلمات رو سبزی‌آرایی و مرصع‌پلو کنه. این می‌تونه هنر باشه، ولی احساس آدمیزاد یه فرایند دینامیک و ژله‌ایه که تاریخ مصرف داره. مثل شیر پاستوریزه، با این تفاوت که احساس اگه پاستوریزه باشه هوغ‌برانگیز می‌شه. اما حرف زدن، اصیل و دخل و تصرف ناپذیره. من زیبایی حرف زدن رو دیده‌ام و زیبا حرف زدن رو به عنوان یک هنر Real Time و چند رسانه‌ای که با بادی لنگوئج و لحن و طنین و تانی و تاکید و هزار کلمه‌ی عربی پرمفهوم دیگر آمیخته است، ستایش می‌کنم و گناه‌دارنده‌ترین انسان‌ها رو کسانی می‌دونم که نمی‌تونن خوب حرف بزنن. ما له ‌له و بال بال و گاز گاز می‌زنیم برای سوشالایز کردن و به اشتراک گذاشتن دل و قلوه‌ی خودمون با مغز و پاچه‌ی دیگران، ولی در مقایسه با حرف زدن، رو در رو حرف زدن، فناوری‌های نو مثل بلاگسپات و اسمس، به اندازه‌ی اشعار ناصر خسرو، الدفشن و الکن و تئاتریک هستند. من خودم تا ته اینترنت رفتم و دیدم که نود و اندی درصد از اشعار عاشقانه‌ی جهان را کسانی گفته‌اند که در لحظه‌ی الهام، سینگل بوده‌اند، و این جای دلسوزی دارد. می‌دانیم که نقاشی مرده است، چون همه‌ی نقاشی‌های زیبا را کشیده‌اند و بعد تبدیلش کرده‌اند به یک چیز انتزاعی و همه می‌دانیم که نزع به معنی جان کندن است. شعر نمرده، ولی امروز فقط شعرهایی خوبند که تصویر زیبایی به ما بدهند، نه اینکه ادبیاتاً و استیلاً زیبا باشند. یعنی تبدیلش کرده‌اند به نقاشی و خر تو خر شده کلاً. بعله عزیزان، من خودم اولین باری که عاشق شدم شونزده سال‌م بود و خیلی فقیر بودم. می‌رفتم توی‌ خرپشته‌ی خونمون و با یه تلسکوپ پلاستیکی که تو مدرسه به خواهرم کادو داده بودن کشیک می‌دادم که دختر، کِی از خونه‌شون که تو کوچه‌ی روبرویی ما بود، می‌آد بیرون که بره کلاس و بُدو بُدو خودم رو می‌رسوندم بهش و فقط تیپ و تیریپم رو در معرض دیدش قرار می‌دادم و اونم می‌رفت. اون موقع‌ها نه بلد بودم حرف بزنم، نه بلد بودم شعر بگم. ولی اونقدر وارسته بودم که برام مهم نباشه که هر روز همون تی‌شرت همیشگی تنمه. من فقیر بودم و سرخوش. اون وارستگی رو امروز ندارم و وقتایی که حرفی واسه گفتن ندارم می‌رم واسه خودم یه پیرن راه راه می‌خرم، هر رنگی. ولی نقاشی نمی‌کشم، به هیچ رنگ مِن الوجوه. بلدم با کلمات دریبل بزنم و در زمين‌های خاكی ملاير مثل اسب تيكوپ تيكوپ كنم، ولی وقتی به دروازه‌ی قلب کسی برسم (اوه)، خیلی بدوی دندونام رو به هم فشار می‌دم و می‌گم دلم می‌خواد بـچـلـونـمـت. یه کم خشن بنظر میاد، ولی این چگال‌ترین شعر منه. در پایان از خانوم فرخزاد درخواست می‌کنم که بیان روی سن و برامون توضیح بدن که علت خودکشی‌شون چی بود.
.

A Loose-Lose Situation

.
.
جــون بککّکن
.
.
یه دوستی دارم که می‌خواد اینجا یه باشگاه چوگان/پولو راه بندازه. اومده بود و داشت واسه من توضیح می‌داد که مراحل و موانع کار چیا هستن و اینا، که ناگهان روح آریایی من به تکاپو در اومد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که نگم هیچ می‌دونستی مخترع چوگان ایرانی‌ها هستن. با قیافه‌ای خونسرد، فقط پرسید الان هم تیم‌های قوی‌ای دارین، که مثلا ما بتونیم اونا رو دعوت کنیم برای مسابقات دوستانه، یا از تجربیات‌شون استفاده کنیم و اینا. من به گفتن «ها؟ نمی‌دونم» بسنده کردم که به منزله‌ی برداشتن بیل، و کمر به تخریب و ضایع نمودن خویش بستن، بود. آخرش هم گفت جالبه، یه بار با یکی دیگه از دوستام داشتیم راجع به راه انداختن یه وبسایت لوکال شبیه ebay حرف می‌زدیم که اونم برگشت و گفت هیچ می‌دونستی مخترع ebay ایرانیه... و البته طبیعیه که من خودم رو زدم به سرطان و رفتم که بستری بشم تا بحث رو ادامه ندم. الان هم ای صیاد، برو این دام بر مرغ دگر نـِه، من نه می‌خوام بگم یکی از بزرگترین عیوب ما اینه که خودمون رو ملزم می‌دونیم در قبال کورش کبیر و تخت جمشید موضع‌گیری بکنیم و واکنش نشون بدیم، نه می‌خوام بگم مخترع شطرنج بزرگمهر بوده که فرد مهمی بوده و نه می‌خوام این سوال رو که اگه بزرگمهر با کاسپاروف بازی می‌کرد چی می‌شد، جواب بدم. همه‌‌‌ی اینا یه مقدمه‌چینی عدیبانه‌‌ی به‌نعل‌ومیخ‌زنانه بود که بگم وقتی صفحه‌ی شطرنج رو برگردونیم، آدمها به دو دسته تقسیم می‌شن، دسته‌ی اول اونایی هستن که بلدن تخته نرد بازی کنن و تخته بازی کردن رو دوست دارن و ازش لذت می‌برن. باز هم برو این دام بر مرغ دگر نه که قصد ندارم مثل آنچه در گذشته در مورد دوچرخه‌سواری و جاده چالوس و شیراز و شلم و امثالهم کردم، اینجا مدیحه‌ای در ستایش تخته نرد بسرایم که آره، ببین چه چیزای باحالی تو زندگی هست. نه. فقط الان به ذهنم متبادر (چی هست؟) شد که راز جذابیت پایان‌ناپذیر و سرگرم‌کنندگی ابدی تخته، اینه که تنها جاییه که می‌تونی -و باید- ادعا کنی که در کائنات بهترین هستی و کسی نمی‌تونه -ولی باید- ادعای تو رو رد کنه. برای برنده بودن توی تخته باید بدون قید و شرط، عقل کلّ باشی و به هیچ خفت‌ای تن ندی. صفحه‌ی تخته جاییه که منطقِ چموش و نااهل طبیعت، به فاززی ترین شکل خودش، بر قوانین احتمالات و تجارب پیرپاتالانه غلبه می‌کنه. اینجا شانس و تقدیر و دعا و مهارت و حماقت و متافیزیک و توکل به خدا و حمایت والدین و پشتکار خودم، دست به دست هم می‌دن تا تو رو برنده/بازنده کنن. ممکنه تو حالا بخوای بحث رو سیاسی کنی و بگی آره، تو دنیای واقعی هم معمولا احمق‌ها بر آدم‌ها حکومت می‌کنن که من همون چشمک ناز یواشکی رو هم ازت دریغ می‌کنم و ادامه می‌دم که توی تخته، تو هرچقدر هم که ببازی و اگه حتی به احمق‌ترین‌ها هم ببازی، باز بهترین تخته‌باز جهان خواهی بود و کسی نمی‌تونه از این مقام خلعت کنه، باز دورترین مرغ جهانی و باز دست بعد می‌تونی طرف رو سگ‌مارس کنی. تخته به غایت عادلانه‌س و انسانیه تا سرحد مرگ. تنها جاییه که می‌شه هزار بار از صفر شروع کرد و معجزه کرد و قهرمان شد. من به تو هشدار می‌دم که هرگز متوهم نشی که در زندگی غیرممکن وجود نداره. زندگی به خودی خود غیرممکنه، آچمزه، کچ ۲۲ئه. در زندگی ما شکست پل پیروزی نیست. در تاریخ بشریت هیچ قهرمانی جز مارادونا وجود نداشته و هیچ معجزه‌ای جز چلوکباب کوبیده رخ نداده. تخته از تاریخ بشریت جداست. تخته اشانتیون یا متافوری از زندگی نیست. تخته بــی‌ربــطه و همینش خوبه. تخته، ‌بازی نیست، چون هیچ روش قاطعی وجود نداره که بتونی طرفت رو ببازونی. تخته یه فانتزیه از جنس چوب و عاج که همیشه -درست بر خلاف زندگی- همه‌چیز در آستانه‌ی جفت‌شیش شدنه و فارغ از هرگونه برداشت فرا-تاس، تنها جاییه که عنقا را بلند است آشیانه. و وقتی می‌گوییم گل همین پنج روز و شش باشد، مشخص است که مراد کدام شیش است و کدام بــش.